![]() |
![]() |
|
|
دلم مثل دلت خونه ، شقايق چشام درياي بارونه ، شقايق كسي خشكيده خون من رو دستاش كه حتي يك نفس از من جدا نيست شقايق آي شقايق ، گل هميشه عاشق شقايق اينجا من خيلي غريبم آخه اينجا كسي عاشق نمي شه عزاي عشق غصه ش جنس كوهه دل ويرون من از جنس شيشه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 2:49 PM توسط يه دوست |
|
|
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 9:25 PM توسط يه دوست |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 8:3 PM توسط يه دوست |
|
|
بازم ببار اي آسمون شايد منم گريه كنم بغض سكوت و بشكنم اشكم. به تو هديه كنم نگاه نكن كه ساكتم دلم اسير سايه هاست نگاه خستمو ببين كه لبريز از گلايه هاست كوير خشك گونه ام اشكي به روي خود نديد يه عمره غم تو دلم نشسته بيرون نميره لباي بي خنده من تو حسرت و غم ميميره روزو شبا يه عمره كه منو به بازي ميگيرن ستاره هاي نقره اي تو دست ابرا اسيرن ديگه گذشت از من و دل شكوفه ها منتظرن دشتاي سبز تو يه عمريه كه باريدن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 2:10 PM توسط يه دوست |
|
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 5:21 PM توسط يه دوست |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 10:52 AM توسط يه دوست |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 2:55 PM توسط يه دوست |
|
|
||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 2:54 PM توسط يه دوست |
|
|
وقتی خدا بدرقت می کرد گفت: جایی که می خوای بری ادماش دلتو می شکنند .........اما نگران نباش تو کوله بارت عشق گذاشتم که ببخشی قلب گذاشتم که جا بدی لبخند گذاشتم که هدیه بدی و................... مرگ گذاشتم که بدونی بر می گردی پیشم |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 2:0 PM توسط يه دوست |
|
|
در دادگاه عشق قسم قلبم بود وکیلم دلم بود و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان قاضی بلند نامم را فریاد زد به جرم دوست داشتن محکوم شدم به تنهایی و مرگ در کنار چوبه ی دار از من خواستند تا اخرین خواسته ام را بگویم گفتم به او بگویید : دوستش دارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 1:51 PM توسط يه دوست |
|
|
کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست
ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته مگه نه ............ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 4:35 PM توسط يه دوست |
|
|
من نمیدانم کیم . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 8:51 PM توسط يه دوست |
|
|
آسمان را گويی غم بر چهره دارد .
صدايش شکننده تر از ناله های خفته شده در سينه های مرده است و نگاهش گيراتر از چشمان کودکی است که زير گريه ی ابرها با پای پرهنه می دود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:39 AM توسط يه دوست |
|
|
هيچ كس ويرانيم را حس نكرد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:35 AM توسط يه دوست |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:19 AM توسط يه دوست |
|
|
دوست داشتم دريا باشم تا هيچ گاه آلوده زشتي ها نشوم دوست داشتم ابر باشم تا هرگاه غمي در دل داشتم بگريم دوست داشتم جويبار باشم تا زمين را با حرکتم حيات بخشم دوست داشتم ماه باشم تا در نيمه شب رازدار دل غمگينان باشم اما تو به من صفت اشرف مخلوقات را دادي تا آنها بخواهند من باشند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 9:49 PM توسط يه دوست |
|
|
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 7:23 PM توسط يه دوست |
|
|
زندگی عشق است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 8:46 AM توسط يه دوست |
|
|
پس از مرگم نمي دانم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهدساخت ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم صوتکي سازد گلويم صوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش و او يک ريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد دكتر علي شريعتي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 8:39 AM توسط يه دوست |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 11:18 PM توسط يه دوست |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 11:15 PM توسط يه دوست |
|
|
من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
كنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هر كسی میخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست شرط آن داشتن یك دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی میكوبم و به یادش با قلم سبز بهار مینویسم ای دوست خانه دوستی ما اینجاست تا كه سهراب نپرسد دیگر خانه دوست كجاست |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 9:50 PM توسط يه دوست |
|
|
اين گونه زندگي كنيم:
ساده اما زيبا... شاد اما دلسوز... مصمم اما بي خيال... مهربان اما جدي... سبز اما بي ريا... عاشق اما عاقل........ |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 10:54 PM توسط يه دوست |
|
![]() نگاهم اينبار بر جسم خسته ام دلسوزانه مي نگرد و برجان ترك خورده ام غصه دار مي گريد
نگاهم سرد وبي روح
ناتوان بي رمق
بر گوشه اي از دنياي سبز رنگ گذشته
مات مرد
و من ساده تر از هر بار ديگر فقط تبسمي را برايش نثار كردم
يكباره هجوم بي امان تنهايي مرا اسير خود
مرا از خودم ستاند
مرا بي هوش تر از قبل به زمين انداخت
مرا از مرگ ترساند
يكباره تنهايي تنها حس وجودم شد , نه جايي را ديدم
نه لبخندي را
نه نگاهي را
همه مردند
و من هيچكدام را نديدم
قطرات اشك برايم نمادي از يك ترحم بود كه ديگر
به مانند اكسيري ناياب شده بود
شايد من نيز بايد مات ميمردم
شايد تنهايي رد سختي از خود بر من به جاي خواهد گذاشت
شايد نگاهم با تنهايي روزي گرم گيرد
و نور يابد
ياد باد آنكه زما وقته سفر ياد نكرد
به وداعي دل غم ديده ي ما شاد نكرد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 1:28 PM توسط يه دوست |
|
|
فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم .چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 12:58 PM توسط يه دوست |
|
![]() واژه ها پر معنا
جمله ها بي معنا
اين چه احساس غريبي ست
اين چگونه عادتيست
واژه ها در جمله ها چگونه ساده مي شوند
چرا در بيهودگي ها اينچنين گم مي شوند
وقتي از پيچ و خم ناگفتني ها مي گذرند
ساده و با رزش اند
مثل يك گوهر كم ياب
توي مشت گرم خواب
نه كنار در باز پنجره
نه رو طاقچه اتاق
پا به پاي نور فانوسهاي شب
در مسير حرف عشق و زندگي
واژه ها با ارزش اند
گرچه ارزشها دگر خالي زمفهوم شده اند
تو اين دوران غريب
ولي در عالم احساس بزرگ شاعري
توي لحظه هاي باراني
در كنار واژه ها
حفظ ارزشها هميشه ارزش است
بي حضور واژه ها
ارزشي هرگز ندارد لحظه ها
لحظه لحظه غرق واژه زندگي بايد نمود اين زندگي را
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:12 AM توسط يه دوست |
|
|
باز کن پنجره چشمت را!
و به خورشید بگو که کسی آمده است تا بتابد امروز و بخواند قصه قصه سبز رهایی را برشاخه خشک ، بازکن پنجره چشمت را! وبیاویز به آن فانوسی و به مهتاب بگو صفحه ذهن کبوتر آبی ست. ای صداقت ای سبز! مریم خسته من! دست تو پیچک خردی ست به دیوار تنم. تو اگر بشناسی غم در خود مردن بغض این پنجره را می فهمی. ای غنی تر از شعر!
متبرک فصلم! کاش تو سبزترین شعر مرا برتن خشک زمین می خواندی کاش تو می ماندی کاش تو می خواندی ـ کمتراز حنجره زخمی من ـ ای صمیمی ای سبز! شاید از پوچی ماست که شقایق زخمی ست . ـ باز کن پنجره چشمت را...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:9 AM توسط يه دوست |
|
|
روبروی من و چشمات انتظار یه چراغه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:58 AM توسط يه دوست |
|
|
تا حالا فکر کرديد فرق عشق بلبل و پروانه چيه ؟ و اما پروانه ..... وقتی عاشق شمع ميشه اونقدر دورش ميچرخه اونقدر دور شمع ميچرخه تا ميسوزه و صداش هم در نمياد........ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:51 AM توسط يه دوست |
|
|
در کلاس روزگار
دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا ارزومندم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 7:45 PM توسط يه دوست |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
طاعون غم دختري است با حال,با معرفت,با مرام,ساده و ...(بسه ديگه خيلي خودمو تحويل گرفتم) که پنج شنبه 13/10/1369 دنيا رو منور كرد. اين دختر خوب كه ته تغاری مامان و باباست با قدوم نوراني خودش غم ها رو از دل ديگران جدا كرده و خودش شده طاعون غم...
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| پیوندها |
|
صليب عشق پرستوي عشق گل سرخ رز زرد دلتنگستان دلتنگ مسافر عشق يعني تنهايي انتظار عشق دختر پسراي جوان شاهين دل سوختگان |
|
RSS
|