تبليغاتX
طاعون غم

 

دلم مثل دلت خونه ، شقايق                        چشام درياي بارونه ، شقايق
           مث مردن مي مونه دل بريدن              ولي دل بستن آسونه شقايق                                     شقايق درد من ، يكي دو تا نيست                آخه درد من از بيگانه ها نيست 

كسي خشكيده خون من رو دستاش            كه حتي يك نفس از من جدا نيست 

                             شقايق آي شقايق ، گل هميشه عاشق                                  

شقايق اينجا من خيلي غريبم                   آخه اينجا كسي عاشق نمي شه

عزاي عشق غصه ش جنس كوهه             دل ويرون من از جنس شيشه
 شقايق آخرين عاشق تو بودي                 تو مردي و پس از تو عاشقي مرد
 تو رو آخر سراب و عشق و حسرت             ته گلخونه هاي بي كسي برد
شقايق واي شقايق ،‌ گل هميشه عاشق    دويديم ،‌ دويديم و دويديم
 به شب هاي پر از قصه رسيديم                 گره زد ر نوشامو تقدير
ولي ما عاقبت از هم بريديم                       شقايق جاي تو دشت خدا بود
نه تو گلدون ، نه توي قصه ها بود                حالا از تو قفط اين مونده باقي
كه سالار تموم عاشقايي
 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 2:49 PM  توسط يه دوست | 

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
 صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
 می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
 هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه 
خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
  وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی

خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 9:25 PM  توسط يه دوست | 


        حاضرم واست دریا بشم تا غمی نداشته باشی           

                  
     واست ابر بهار بشم تا که با بارش غمهات رو ببرم            

  
         میخوام جویی بشم که غمهات رو سر بکشم            


       غمخوارت میشم تا که همسفر غصه ماه نشی          


تو هستی                       
چون سادگی هست

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 8:3 PM  توسط يه دوست | 

 

بازم ببار اي آسمون شايد منم گريه كنم

بغض سكوت و بشكنم اشكم. به تو هديه كنم

نگاه نكن كه ساكتم دلم اسير سايه هاست

نگاه خستمو ببين كه لبريز از گلايه هاست

كوير خشك گونه ام اشكي به روي خود نديد

يه عمره غم تو دلم نشسته بيرون نميره

لباي بي خنده من تو حسرت و غم ميميره

روزو شبا يه عمره كه منو به بازي ميگيرن

ستاره هاي نقره اي تو دست ابرا اسيرن

ديگه گذشت از من و دل شكوفه ها منتظرن

دشتاي سبز تو يه عمريه كه باريدن

 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 2:10 PM  توسط يه دوست | 
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 5:21 PM  توسط يه دوست | 
 

 

 

       

 

این هم کیک تولدم........... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 10:52 AM  توسط يه دوست | 


+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 2:55 PM  توسط يه دوست | 

 

بيا ابر باشيم وبا هم بگرييم

بيا عهد باشيم وباهم بپاييم

بيا شمع باشيم وباهم بسوزييم

بيا ماه باشيم وبا هم برآييم

تو همچون مني خسته ودلشکسته

نه لبخند داري به لب نه کلامي

ز تيغ زبان ها ز بس زخم خورديم

دل ما بلرزد ز بانگ سلامي!!!

بيا تا نسيم سبک سير باشيم

که گل را ببويم وبرگي نريزد

به نرمي ببوسيم لب هاي گل را

مبادا ز گلبرگ ها ناله خيزد

بيا تا دو مرغ هم آواز باشيم

دمادم سرود محبت بخوانيم

بيا تا به همراه مرغان طوفان

به هر موج توفنده قايق برانيم

بيا باد باشيم وطوفان برآريم

چنان رود پيچنده بي تاب باشيم

ز رخوت حذر کن که با کاهلي ها

من و تو نه دريا که مرداب باشيم

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 2:54 PM  توسط يه دوست | 

وقتی خدا بدرقت می کرد گفت:

جایی که می خوای بری ادماش دلتو می شکنند .........اما نگران نباش

تو کوله بارت عشق گذاشتم که ببخشی

قلب گذاشتم که جا بدی

لبخند گذاشتم که هدیه بدی

و...................

مرگ گذاشتم که بدونی بر می گردی پیشم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 2:0 PM  توسط يه دوست | 

در دادگاه عشق قسم قلبم بود

وکیلم دلم بود

و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان

قاضی بلند نامم را فریاد زد

به جرم دوست داشتن محکوم شدم به تنهایی و مرگ

در کنار چوبه ی دار از من خواستند تا اخرین خواسته ام را بگویم

گفتم به او بگویید :

دوستش دارم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 1:51 PM  توسط يه دوست | 
 کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست

ولي مگه خدا هم گريه مي کنه

 چرا بايد دل خدا بگيره!!!!

 دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم

اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!

 آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد

 حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند

همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته

مگه نه ............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 4:35 PM  توسط يه دوست | 

من نمیدانم کیم . . .

هیچکس ؟

بدنبال . . . ؟

شاید هیچ چیز از جنس هیچ کس . . .

شاید دنبال خودم می گردم در دنیای دگران . . .

هیچمو در پی هیچ همه عمر ، چو غمی در پی اشک و دلی در پی آه . . .

چیستم ؟ هیچکسی در پی شاید هیچ

باید گشت

شاید دید

در گذر ظلمت این دیر گذر کرده ز دور شاید آواز دلی می آید

شایدم نعره فریاد غمی میشنوم از آهی

شایدم داغ دلم تازه شده . . .

همین دانم که روزی آمدم روزی روان ، خواهم کشید جسم خود از این تن فرسوده بی روح پر دردم به رویای حقیقت بار انسانهای نا باور .

من نه فرشته ام و از جنس آسمون ، و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده ، من فقط یه آدمم ، یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه و گاهی هم زیادی مغرور ، آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه و با همه زلال باشه اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن افسوس که دردتو هيچکس نميفهمه نميتوني به کسي بگي مثل يه بغض بايد تا دم مرگ تو گلوت نگه داري هيچکس نمي دونه چي ميگي به جز بعضي ها ......


(( ای کاش می توانستیم ادراکمان را از نگاهها بالا ببریم زیرا در هر نگاهی هزاران جمله نهفته است که ما از آنها بی خبریم . ))



+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 8:51 PM  توسط يه دوست | 
آسمان را گويی غم بر چهره دارد .

 صدايش شکننده تر از ناله های خفته شده در سينه های مرده است

و نگاهش گيراتر از چشمان کودکی است که زير گريه ی ابرها با پای پرهنه می دود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:39 AM  توسط يه دوست | 

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:35 AM  توسط يه دوست | 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:19 AM  توسط يه دوست | 

 دوست داشتم دريا باشم تا هيچ گاه آلوده زشتي ها نشوم

دوست داشتم ابر باشم تا هرگاه غمي در دل داشتم بگريم

 دوست داشتم جويبار باشم تا زمين را با حرکتم حيات بخشم

دوست داشتم ماه باشم تا در نيمه شب رازدار دل غمگينان باشم

اما تو به من صفت اشرف مخلوقات را دادي تا آنها بخواهند من باشند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 9:49 PM  توسط يه دوست | 

دلم تنگ است

دلم تنگ است

 دلم اندازه حجم قفس تنگ است

 سکوت از کوچه لبریز است

صدایم خیس و بارانی است

نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 7:23 PM  توسط يه دوست | 

خودکشی

زندگی عشق است

عشق افسانه نیست

آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست

عشق آن نیست که کنارش باشی

عشق آنست که به یادش باشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 8:46 AM  توسط يه دوست | 
 

یقین دارم

پس از مرگم نمي دانم چه خواهد شد

نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهدساخت

ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم صوتکي سازد

 گلويم صوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش

و او يک ريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان آشفته و آشفته تر سازد تابدين سان بشکند درمن سکوت مرگوارم را .

دكتر علي شريعتي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 8:39 AM  توسط يه دوست | 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 11:18 PM  توسط يه دوست | 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 11:15 PM  توسط يه دوست | 
من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست

 كنج هر دیوارش دوستانم بنشینند

آرام گل بگو گل بشنو

 هر كسی میخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد

شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست

شرط آن داشتن یك دل بی رنگ و ریاست

 بر درش برگ گلی میكوبم

 و به یادش با قلم سبز بهار

مینویسم ای دوست خانه دوستی ما اینجاست

 تا كه سهراب نپرسد دیگر خانه دوست كجاست

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 9:50 PM  توسط يه دوست | 
اين گونه زندگي كنيم:

ساده اما زيبا...

شاد اما دلسوز...

مصمم اما بي خيال...

مهربان اما جدي...

سبز اما بي ريا...

عاشق اما عاقل........

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 10:54 PM  توسط يه دوست | 
 
یرمیس - حسن هوشیار

 نگاهم اينبار بر جسم خسته ام دلسوزانه مي نگرد

و برجان ترك خورده ام غصه دار مي گريد
نگاهم سرد وبي روح
ناتوان بي رمق
بر گوشه اي از دنياي سبز رنگ گذشته
مات مرد 
و من ساده تر از هر بار ديگر فقط تبسمي را برايش نثار كردم
يكباره هجوم بي امان تنهايي مرا اسير خود 
مرا از خودم ستاند
مرا بي هوش تر از قبل به زمين انداخت
مرا از مرگ ترساند
يكباره تنهايي تنها حس وجودم شد , نه جايي را ديدم
نه لبخندي را
نه نگاهي را
همه مردند
و من هيچكدام را نديدم
قطرات اشك برايم نمادي از يك ترحم بود كه ديگر
به مانند اكسيري ناياب شده بود
شايد من نيز بايد مات ميمردم
شايد تنهايي رد سختي از خود بر من به جاي خواهد گذاشت
شايد نگاهم با تنهايي روزي گرم گيرد
و نور يابد
 
ياد باد آنكه زما وقته سفر ياد نكرد
به وداعي دل غم ديده ي ما شاد نكرد
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 1:28 PM  توسط يه دوست | 

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند :

 بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟

خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم .چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 12:58 PM  توسط يه دوست | 
 
 
 
 
 
واژه ها پر معنا
جمله ها بي معنا
اين چه احساس غريبي ست
اين چگونه عادتيست
واژه ها در جمله ها چگونه ساده مي شوند
چرا در بيهودگي ها اينچنين گم مي شوند
وقتي از پيچ و خم ناگفتني ها مي گذرند
ساده و با رزش اند
مثل يك گوهر كم ياب
توي مشت گرم خواب
نه كنار در باز پنجره
نه رو طاقچه اتاق
پا به پاي نور فانوسهاي شب
در مسير حرف عشق و زندگي
واژه ها با ارزش اند
گرچه ارزشها دگر خالي زمفهوم شده اند
تو اين دوران غريب
ولي در عالم احساس بزرگ شاعري
توي لحظه هاي باراني
در كنار واژه ها
حفظ ارزشها هميشه ارزش است
بي حضور واژه ها
ارزشي هرگز ندارد لحظه ها
لحظه لحظه غرق واژه زندگي بايد نمود اين زندگي را
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:12 AM  توسط يه دوست | 
  
باز کن پنجره چشمت را!
و به خورشید بگو
          که کسی آمده است
             تا بتابد امروز
                 و بخواند قصه
قصه سبز رهایی را
                  برشاخه خشک ،
 
بازکن پنجره چشمت را!
              وبیاویز به آن فانوسی

                 و به مهتاب بگو
                        صفحه ذهن کبوتر آبی ست.
ای صداقت
          ای سبز!
               مریم خسته من!
              دست تو پیچک خردی ست
                           به دیوار تنم.
 
تو اگر بشناسی غم در خود مردن
                        بغض این پنجره را
می فهمی.
 
ای غنی تر از شعر!
                 متبرک فصلم!
کاش تو سبزترین
                 شعر مرا
برتن خشک زمین می خواندی
        کاش تو می ماندی
           کاش تو می خواندی
                  ـ کمتراز حنجره زخمی
من ـ
ای صمیمی
         ای سبز!
 
شاید از پوچی ماست
         که شقایق زخمی ست .
 
ـ باز کن پنجره چشمت را
.
.....
                                                 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:9 AM  توسط يه دوست | 

روبروی من و چشمات انتظار یه چراغه
زیر سقفی که نجیبه فرصت بوسه چه داغه
آینه های مهربونی تو به تو تا بی نهایت
شونه هامون جای قصه سرامون گرم رفاقت
روبروی من و چشمات اتفاقی پا به ماهه
چشمای تو سهم عشقه چشمایی که سرپناهه
بوی عطر پیرهن تو برده هوش از عطر شب بو
به نگاه تو حسوده چشمای قشنگ آهو
سمت و سوی وسعت تو سمت و سوی آسمونه
حرف بارون با تنت نیست حرف تو رنگین کمونه
داشتن تو یه قراره بین قلب من و دریا
شور شعر و شوق شعری دیدنت وقت تماشا
کاشکی چشمات مال من بود با یه رنگ عاشقونه
بغضمو بغل بگیری به یه چشمک یه بهونه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:58 AM  توسط يه دوست | 

تا حالا فکر کرديد فرق عشق بلبل و پروانه چيه ؟
بلبل وقتی عاشق گل ميشه داد ميزنه فرياد ميزنه که من عاشقم اما وقتی گل پژمرده شد ولش ميکنه و ميره سراغ يه گل ديگه .

و اما پروانه ..... وقتی عاشق شمع ميشه اونقدر دورش ميچرخه اونقدر دور شمع ميچرخه تا ميسوزه و صداش هم در نمياد........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:51 AM  توسط يه دوست | 

در کلاس روزگار
 
درسهای گونه گونه هست
 
درس دست یافتن به آب و نان
 
درس زیستن کنار این و آن
 
درس مهر
 
درس قهر
 
درس آشنا شدن
 
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
 
در کنار این معلمان و درسها
 
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
 
یک معلم بزرگ نیز
 
در تمام لحظه ها تمام عمر
 
در کلاس هست و در کلاس نیست
 
نام اوست : مرگ
 
و آنچه را که درس می دهد  زندگی است
 


 "فریدون مشیری"



دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا ارزومندم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 7:45 PM  توسط يه دوست | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
طاعون غم دختري است با حال,با معرفت,با مرام,ساده و ...(بسه ديگه خيلي خودمو تحويل گرفتم) که پنج شنبه 13/10/1369 دنيا رو منور كرد. اين دختر خوب كه ته تغاری مامان و باباست با قدوم نوراني خودش غم ها رو از دل ديگران جدا كرده و خودش شده طاعون غم...

نوشته های پیشین
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
صليب عشق
پرستوي عشق
گل سرخ
رز زرد
دلتنگستان
دلتنگ
مسافر
عشق يعني تنهايي
انتظار عشق
دختر پسراي جوان
شاهين
دل سوختگان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


تعداد بازديد ها : T 1
تعداد کاربران آنلاين :
تعداد بازديدهاي شما :