تبليغاتX
طاعون غم
 
یرمیس - حسن هوشیار

 نگاهم اينبار بر جسم خسته ام دلسوزانه مي نگرد

و برجان ترك خورده ام غصه دار مي گريد
نگاهم سرد وبي روح
ناتوان بي رمق
بر گوشه اي از دنياي سبز رنگ گذشته
مات مرد 
و من ساده تر از هر بار ديگر فقط تبسمي را برايش نثار كردم
يكباره هجوم بي امان تنهايي مرا اسير خود 
مرا از خودم ستاند
مرا بي هوش تر از قبل به زمين انداخت
مرا از مرگ ترساند
يكباره تنهايي تنها حس وجودم شد , نه جايي را ديدم
نه لبخندي را
نه نگاهي را
همه مردند
و من هيچكدام را نديدم
قطرات اشك برايم نمادي از يك ترحم بود كه ديگر
به مانند اكسيري ناياب شده بود
شايد من نيز بايد مات ميمردم
شايد تنهايي رد سختي از خود بر من به جاي خواهد گذاشت
شايد نگاهم با تنهايي روزي گرم گيرد
و نور يابد
 
ياد باد آنكه زما وقته سفر ياد نكرد
به وداعي دل غم ديده ي ما شاد نكرد
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 1:28 PM  توسط يه دوست | 

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند :

 بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟

خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم .چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 12:58 PM  توسط يه دوست | 
 
 
 
 
 
واژه ها پر معنا
جمله ها بي معنا
اين چه احساس غريبي ست
اين چگونه عادتيست
واژه ها در جمله ها چگونه ساده مي شوند
چرا در بيهودگي ها اينچنين گم مي شوند
وقتي از پيچ و خم ناگفتني ها مي گذرند
ساده و با رزش اند
مثل يك گوهر كم ياب
توي مشت گرم خواب
نه كنار در باز پنجره
نه رو طاقچه اتاق
پا به پاي نور فانوسهاي شب
در مسير حرف عشق و زندگي
واژه ها با ارزش اند
گرچه ارزشها دگر خالي زمفهوم شده اند
تو اين دوران غريب
ولي در عالم احساس بزرگ شاعري
توي لحظه هاي باراني
در كنار واژه ها
حفظ ارزشها هميشه ارزش است
بي حضور واژه ها
ارزشي هرگز ندارد لحظه ها
لحظه لحظه غرق واژه زندگي بايد نمود اين زندگي را
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:12 AM  توسط يه دوست | 
  
باز کن پنجره چشمت را!
و به خورشید بگو
          که کسی آمده است
             تا بتابد امروز
                 و بخواند قصه
قصه سبز رهایی را
                  برشاخه خشک ،
 
بازکن پنجره چشمت را!
              وبیاویز به آن فانوسی

                 و به مهتاب بگو
                        صفحه ذهن کبوتر آبی ست.
ای صداقت
          ای سبز!
               مریم خسته من!
              دست تو پیچک خردی ست
                           به دیوار تنم.
 
تو اگر بشناسی غم در خود مردن
                        بغض این پنجره را
می فهمی.
 
ای غنی تر از شعر!
                 متبرک فصلم!
کاش تو سبزترین
                 شعر مرا
برتن خشک زمین می خواندی
        کاش تو می ماندی
           کاش تو می خواندی
                  ـ کمتراز حنجره زخمی
من ـ
ای صمیمی
         ای سبز!
 
شاید از پوچی ماست
         که شقایق زخمی ست .
 
ـ باز کن پنجره چشمت را
.
.....
                                                 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:9 AM  توسط يه دوست | 

روبروی من و چشمات انتظار یه چراغه
زیر سقفی که نجیبه فرصت بوسه چه داغه
آینه های مهربونی تو به تو تا بی نهایت
شونه هامون جای قصه سرامون گرم رفاقت
روبروی من و چشمات اتفاقی پا به ماهه
چشمای تو سهم عشقه چشمایی که سرپناهه
بوی عطر پیرهن تو برده هوش از عطر شب بو
به نگاه تو حسوده چشمای قشنگ آهو
سمت و سوی وسعت تو سمت و سوی آسمونه
حرف بارون با تنت نیست حرف تو رنگین کمونه
داشتن تو یه قراره بین قلب من و دریا
شور شعر و شوق شعری دیدنت وقت تماشا
کاشکی چشمات مال من بود با یه رنگ عاشقونه
بغضمو بغل بگیری به یه چشمک یه بهونه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:58 AM  توسط يه دوست | 

تا حالا فکر کرديد فرق عشق بلبل و پروانه چيه ؟
بلبل وقتی عاشق گل ميشه داد ميزنه فرياد ميزنه که من عاشقم اما وقتی گل پژمرده شد ولش ميکنه و ميره سراغ يه گل ديگه .

و اما پروانه ..... وقتی عاشق شمع ميشه اونقدر دورش ميچرخه اونقدر دور شمع ميچرخه تا ميسوزه و صداش هم در نمياد........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:51 AM  توسط يه دوست | 

در کلاس روزگار
 
درسهای گونه گونه هست
 
درس دست یافتن به آب و نان
 
درس زیستن کنار این و آن
 
درس مهر
 
درس قهر
 
درس آشنا شدن
 
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
 
در کنار این معلمان و درسها
 
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
 
یک معلم بزرگ نیز
 
در تمام لحظه ها تمام عمر
 
در کلاس هست و در کلاس نیست
 
نام اوست : مرگ
 
و آنچه را که درس می دهد  زندگی است
 


 "فریدون مشیری"



دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا ارزومندم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 7:45 PM  توسط يه دوست | 

ای که دور از من و یاد منی
با خبر باش که دنیای منی
شادیت شادی من
غصه ات غصه ی من
قلب من خانه تو
خانه ات قبله ی من

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 7:39 PM  توسط يه دوست | 

هر چه خواهي بنويس !

اگر از من پرسي گويم :

که خدا آن بالاست ،

که خداست ، تنها دوست ،

که خداست تنها همراز ،

که خداست محرم اسرار نهان ،

که خداست مرهم دردهاي عميق ،

که خداست ، تنها دوست ،

که خداست بي (( تا ))

گفتي از عشق بگو :

چه بگويم من از اين زخم عميق !

چه بگويم من از درد بزرگ !

چه بگويم که اگر گويم من :

جز نمک پاشيدن بر سر زخم نباشد هرگز ،

فقدت مي گويم :

عشق دنياي غريبي است !

که اگر وارد آن گشتي تو :

فقدت مرگ تواند زآوارگيش آزاد و رها گرداند



...

 


+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 8:30 PM  توسط يه دوست | 
......گاه می اندیشم ،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی، روی ترا
کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را ،
ـ بی قیدـ
و تکان دادن دستت که ،
ـ عجب ! عاقبت مرد؟
ـ افسوس !
ـ کاشکی می دیدم!
من به خود می گویم:
« چه کسی باور کرد جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟»


+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 8:20 PM  توسط يه دوست | 

درخت غــم به قـلـبـم کـرده ريـشه

بـه درگــاه خـــدا نـالم هميشه

رفيقان قدر يکديگر بدانيد

 جهان سـنــگ است و آدم مثــلـــه شيـشه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 6:40 PM  توسط يه دوست | 
باید روزی رو معلوم کنیم برای تعیین اینکه، توی دنیای خاکی کارنامه ما خوب شده یا بد.
ما برای خودمون هم باید یه پایان داشته باشیم مثل روزهای هفته که جمعه پایانش.
روزی با صبح آرام ولی بعد از ظهری دلتنگ و خفه.
بشینیم ، تموم کنیم ، فکر کنیم ، تجسم کنیم ،           کجا
گوشه تاریک از دل کوچیکمون اونجا که همیشه ساکت میشینیمو شاید با خفگی گریه میکنیم. داد میزنیم . با مشت میکوبیم به دیوار دل سنگمون . آره همونجا
تموم کنیم که آخر، امروز پایانه ما چی شد.
فکر کنیم که با خودمون هم رو راست بودیم . به خودمون دروغ گفتیم. خودمونو خر کردیم.
تجسم کنیم که همه چه جوری ما رو میبینن. فرشته ایم ، حیوونیم ، سنگیم ،
واسه خودمون همیشه یه پایان با قیامت داشته باشیم.
قیامت به رنگ مشکی مایل به فرمز از آتش.
 
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 6:58 PM  توسط يه دوست | 
چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعيت... پس از پايان يافتن! و زمان ... پس از گذشتن!

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 6:53 PM  توسط يه دوست | 
ديوانه وار بر سرمشق هاي قديمي ام خط هايي ميكشم كه ديگر حتي آن سرمشق ها هم خوانا نيستند...
 
ترسم از روزي است كه من هم مست شده سربه ديوار كوبم و بعد با پاك كني به جان تمام سرمشق هاي زندگي ام افتم و ان هارا يك به بك با قه قه هاي خنده اي تلخ پاك كنم...

 
نه....

 
شايد هم بدتـــــــــــــــــــــــر(؟؟؟!!)

 
شايد يك شب از خوابي خرفت كننده ٬هراسان برخيزم و پاي ميز تحصيل زندگي بنشينم و با شعله اي از شمع خشمم تمام ان سرمشق ها را بسوزانم..

 
كاش ميشد از آنهايك نسخه كپي داشت..

 
از همان سرمشق ها ٬از همان ناگفته ها.....

 
و چه زود فراموش كردند كساني كه همه ي اينهارا به آب ِ جاري دادند كه شايد به دست طالبي رسد و چه مضحكانه كه نميدانستند آب٬رنگِ قلم خواهد برد!

 
كپي!!!..حرف خنده داري بود ...زماني كه افكارم را در زير خروار ها برف پنهان ميكردم يادم نبود ؟!!

 
آري اين هم نسخه ي كپي شده در زير خروار ها برف ......افكارم ...

 
اي كاش زود آفتاب بتابد و اين برف ها آب شود !

 
 و يك سوال ؟!

 
به كدام تضمين ميتوان پايبند بود كه اين كپي هارو هم بر باد نخواهم داد....؟؟!!

 
به كدام ت ض م ي ن ؟؟!!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 6:45 PM  توسط يه دوست | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
طاعون غم دختري است با حال,با معرفت,با مرام,ساده و ...(بسه ديگه خيلي خودمو تحويل گرفتم) که پنج شنبه 13/10/1369 دنيا رو منور كرد. اين دختر خوب كه ته تغاری مامان و باباست با قدوم نوراني خودش غم ها رو از دل ديگران جدا كرده و خودش شده طاعون غم...

نوشته های پیشین
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
صليب عشق
پرستوي عشق
گل سرخ
رز زرد
دلتنگستان
دلتنگ
مسافر
عشق يعني تنهايي
انتظار عشق
دختر پسراي جوان
شاهين
دل سوختگان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


تعداد بازديد ها : T 1
تعداد کاربران آنلاين :
تعداد بازديدهاي شما :